.................... حالا که میری و میرم ، خاطراتمون ومیخوام
............
بـا تـو ميشد آسـمون و رنـگ بـال قـاصدك كرد
با خـدا همسـايه بود و گـريه رو از قـصه دك كرد
بـا تـو ميشد جاي بـارون صـورت دنيـا رو تر كرد
با يه اخـم سـاده بازم هـر چي ابـره در به در كرد
با تو ميشد شب كه ميشه خواب خورشيد و به هم زد
روي بـوم خيس دريـا چـشـم مـهتـاب و قـلم زد
ميشد اون بـالاي بـالا پـا گـذاشت امـا نتـرسيد
آیـنه رو ستـاره کـرد و رو تـن هـر كـوچه پـاشيد
مثل شعـراي قديمي ، جنس درد و بغض این مرد
تو مثه هيشـكي نبودي ، بـا تـو ميشد عـاشقي كرد ..
..........
سید ایمان پورحسینی
خاطراتت با پاهای خيسشون ميان و رد ميشن از رو صورتم
هـنـوزم اسم تـو راز شعـرمـه ، آره بـانـو ، بـه خـدا ديـوونتم
دل مـردادی تو ابـره و مـن مثـه بـارون تو دلت جـون ميگيـرم
منـو بـا خـاطره هـا تنها نـذار ، کـه زمستونه و دارم ميميـرم
نرو بانو که هنوزم واسه تو پر شعرم ، شاعرم ، گوشه نشين
من وکاغذای خيس و يه قلم ، من و بارونی ترين عشق زمين
توئی که دلت ديگه مهتابی نيست،خيلی وقته مهربون نيستی باهام
زيـر دسـت و پـای ايــن خـاطـره هـا هـنـوزم پی تـو ميـگـرده چـشـام
کاری کن دوباره راهی بشم و پامو جای پای خـورشيد بذارم
بـرم و مـيـون ابــرای سپيـد واسـه تــو گـلای مـريـم بـکارم
دوباره رو تـن خـيس آسمـون جای مـاه عکـستو نقاشی کنم
تن کوچه های شهرمون و باز با ستاره های شب کاشی کنم
تـو کـه میدونی پـی بـهـونه مو تــا یـه نیـم نــگـاه تو منتظرم
کـاری کن دوبـاره راهی بـشم و تــا ملاقـات خـود خـدا برم
بيا بـانـوی همه تـرانـه هـام ، بيـا ايـن شعـرو به آخـر بـرسـون
بیا تـا دوبـاره شـاعـری کنیـم بـا همین تـرانـه هـای نیمه جون
سید ایمان پورحسینی
...
هميشه ، تا ابد ، هر روز ، همون روزا كه بي تابي
من اون مـرد شبـاي سرد ، تـو هم بانـوي مهتابي
سيد ايمان پورحسيني
ایمان پورحسینی
دل مـهتاب و كي از نـگـاه من رنجونده
آسمون ، ترانه هام و كي به جز اون خونده
نـكنه ستـاره ها دوبـاره شيطوني كنن
تو خيال خامشون ماهم و زندوني كنن
نكنه سايه بياد به اسم شب حرف بزنه
من و بد نام كنه ، مريما رو از جا بكنه
آسمون چشام چرا امـانت ابـرا شدن
ورقـاي دفـترم يكي يكي تنها شدن
دل مـهتاب من از كدوم غزل رنجيده
از توي ترانه هاش اسمم و كي دزديده
جاي پاي كيه رو سنگاي خيس كوچه مون
قسمت ميدم ، بگـو كـار كيه آي آسمون
دل مهتاب واسه چي پس ميزنه دل منو
راز اين ترانه رو كي ميدونه جز من و تو
آسمون با چشم من گُلا رو آب پاشي نكن
رو زمينـاي گـِلي عكسمـو نقـاشي نكن
اگـه مـاهِ من بـره ميشم شبيـه برهـوت
مثه پروانـه اسير حيـله ي يه عنكبـوت
ايمان پورحسيني
خب قبوله ، حرفي نيست ، اما چرا دوباره حبس
نميشه اين دفه اعدام ،قصاص ، چوبه دار ؟
بسه هر چي گفتم و نوشتم و حبس شدم
يه بارم حكم اشد ،چي ميشه گم شم تو غبار
..
..
ايمان پورحسيني
اگه اين ستاره ها رو ، نشه از تو آسمون چيد
نشه دَس کشيد رو ابرا ، نورِ ماه و نشه دزديد
امـا ميشه بـا ترانه ، دل و برد تـا تَه رويا
به يه نيم نگاهت حتي خونه کرد تو دلِ ابرا
اگه تـو بهانه بـاشي ميشه هـمبازي شب شد
ميشه با ستاره رقصيد ، با فرشته هـم نسَب شد
اگه تـو بهانه بـاشي ميشه ماه و دَس به سر کرد
پا گذاش جا پاي خورشيد ، با يه قاصدک سفر کرد
...
اما خب نيستي ، نميشه ، دل من بهانه ميخواد
يادته ؟ روزاي اول ، دلت اينو ياد من داد
آخه نيستي واژه هم نيست ، شاعرا گوشه نشينن
با کدوم ترانه گـم شيم سايه هـا مـا رو نبينن ؟
آره ، اين ستاره ها رو ، نميشه از آسمون چيد
نميشه ابر و بغل کرد ، مهتاب و نميشه دزديد
ايمان پورحسيني
بین مـا هـنوز همون دو تا نگاه یخ زده س
تو دلامون هوا سرده ، اول روز سده س
سـرد و ساکتیم ولی هر دو هـلاک همدیگه
هـمیشه منتظریم کـه اون یـکی چیزی بگه
تا غـریبه ای میاد ، دلـهره ها جون میگیرن
نکنه چیزی بشه ، آخ ، اونو از مـن نگیرن
به خـدا ، اگـه فقط یه بـار دیگه تنها بـشیم
این سکوت و میشکنم ، من میدونم ، مال همیم
امـا تـا غـریبـه ها گـم میشـن و مـیرن سفر
خیره میشیم به هم و فقط میگیم : خب ، چه خبر؟
انگـار عـادت شده کـه پـا بذاریم رو قولمون
چـشامون و هـم بذاریم ، زیـر لب بگیم بمون
باز دوباره سرد و مغـرور ، ساکت و بی اعتنا
عشق و پنهون می کنیم ، اگـه نذاریم زیر پا !
امـا من دیگه بریده م ، آخـه بازیگـری سخته
به خودم میگم تبر باش ، این سکوتت یه درخته
میخوام امشب نورِ مهتاب شاهدِ من و تو باشه
مثه من نقـاب و بـردار ، بذا ابـرِ تـیـره واشه
ایمان پورحسینی
اعتراف
شعرت ُ دوباره بِنْویس
نذا جاری بشن اشکات
خـط بـزن سیـاهـیا رو
داره تاریک میشه دنیات
شبـای سیـاه و دک کن
خـورشید و بیـار بتـابه
دس بکـش رو تـن ابـرا
اونـجا که فرشته خـوابه
از دل سـتـاره بِنْویس
نَـه شبـای مه گـرفـته
نگو شاعـری که گـفتی
تو رو جـا گذاشته رفته
تو نمیدونی ، میدونـم
امـا اون واست میمیره
نگو رفـتـه تـا هـمیشه
یا دلـش یه جـایی گیره
هـنـوزم واژه بـه واژه
هـمه ی تـرانه هـاشی
جـای اسمت مینویـسه
نـکـنـه یه روز نبـاشی
شعـرت ُ دوباره بِنْویس
ولی جنس شعر سهراب
از گلای خـیسِ مـریم
یا شبای خوب مـهتاب
وقت آغاز دوباره س
بـایـد از نـو بنویسـی
خودت اینو گفته بودی
تـوی عاشقی حریـصی
هـنوزم واسـت عـزیزه
اینو راحـت میشه فهمید
نـذا اشـکـاتـو ببیـنـه
نـذا جـون بـگیره تردید
راز بـغـض غـزلات ُ
خودش م بـاید بدونه
بگو قـلب آسـمونیت
هـنوزم عـاشـق اونه
حـالا وقت اعـتـرافـه
قـلـم و دفتر ُ جَم کـن
این دیگه نوشتنی نیس
داد بـزن كه باورم كن
ايمان پورحسيني
با چشمای درشت و خیس
نـشسته بـودی روبـروم
نـگـات پـر از تـرانه بود
امـا عجـیـب و نـا تـمـوم
نـفهمیدم چـی شده بود
عشقمـو پس دادی عزیز
خط کشیدی رو اسمم و
گفتی تموم شد همه چیز
چی شده که عوض شدی
حـالا نگات زمستـونـه
دلت دیگه مهتابی نیس
سیاه شده ، یه زندونـه
قسـم بدم میـگی چـرا ،
تو هم شدی مثل همه ؟
با اون همه عشق و غرور
حـالا شدی مـجـسـمه
چه جوری بـاورم بـشه
حـرفاتـو حـاشا می کنی
وقتی میگم چه بد شدی
فقـط تـماشـا می کـنی
بــانــوی مـهـتـابـی مــن
دشنه شدی ، یه زخم نو
بـهونه های پشت هم
آخـرش م گـفتـی بــرو
کی اومده تو زنـدگـیت
که ساده از من میگذری
دم غـروبـا واسه کـی
گـلای مـریـم مـیبـری
بانو واسه چشای کی
تـرانـه میسـازی حـالا
قافیه اسـم کی شده
کـه ما شدیم موج بـلا
اون هـمه مـهربـونـیات
قسمت قـلب اون یکـی
سـهم مـن م از این شبـا
غـربت و مرگ و تـیرگـی
فـکر میکنی اون بتـونـه
قدر من عاشق تو شـه
عکس تو رو به جای ماه
تـو آسـمـونـا بـکـشـه
تو عشـق تو ایـن عاشقـا
بـه گـرد مـن نـمـیـرسـن
نه شب میشن نه آسمون
پـرنـده نیستـن ، قـفسـن
................. مـگه نشنیدی کـه مجنون .................
................. چی میگفت یه روز به لیلا .................
................. صـد تا عـاشـق م بـیاری .................
................. مثـه مـن نـمـیشه پـیـدا .................
ایمان پورحسینی
عکستـو از توی قاب نقره ای
بر میدارم که بدم به دست باد
همه نامه هاتـو آتیش میزنم
تا دیگه اسم تو یـاد من نیاد
واسه عادت ندیدن چشات
شب و با ستاره ها سر میکنم
با سکوت دفترای خط خطی
مشق تنهائی رو از بـَر میکنم
به خدا آخر قصه مون رسید
آره این سیاه سفید شعر مـنه
میخوام از خاطره ها دل بکنم
به گـمونم دیگه وقت رفـتنه
...
یاد اون عشق دروغی مثه یه زخمه رو سینه
بـاید از خاطره رد شد ، آخر قـصه همینه
ایمان پورحسینی
ســـال نــو مـبـــارک
وقتی ميگی از صداقت ، لحن حرفات چه عجيبه
گريه های بی بـهونه ت ، به گمونـم يه فريـبه
بازم اون حس غريبه که نشسته توی چشمات
منـو می بره به ترديد ، نکنه دروغه حرفات
...
ديگه باورت ندارم
تو واسم يه برگ زردی
مثه نقاشی رو ديوار
حسرتی ، يه آهِ سردی
ديگه باورت ندارم
عاشقِ بدون احساس
آخر خط نگاهت
يه فریب کهنه پيداس
ديگه باورت ندارم
نگو عاشقی دوباره
ميدونم بود و نبودم
واسه تو فرقی نداره
ديگه باورت ندارم
بسه اين قافيه بازی
از رو سادگی ميگفتم
تو واسم ترانه سازی
نه ديگه بسه ترانه
ساده ميگم ، برو جونم
باورت برام محاله
به سلامت مهربونم
ايمان پورحسينی
گل سرخ که می بينم دلم آشوب ...
تنهائی ... باران ... ايرج يا فريدون ... موسيقی ... يکجا که شود يعنی مهتاب ... من هم که شبم ... پازلمان کامل شد! ... ( خوش باورم ، نه ؟ ) ... آه . تنها در رويا دارمت ... همين و بس ... .
شب که ميشه قرارمون
تو کوچه های خاطره س
امـا دلـم گُـر ميگـيره
وقتی فقط يه ثانيـه س
جواب را ؟ ... ميدانم ! ... ولی منتظرم بشنوم ، هنوز ... (( نه )) شنيدن هم لذتی دارد! ... آخرِ قصه ، اولش بود ... من مقدمه ها را نمی خواندم ... لجباز نبودم از بچگی ... و داستان پرداز هم ... راستی بانو ، مهربان بودم ، نه ؟ ...
قصه ها با نگاه و لبخند آغاز ميشود ... مال ما ولی نه ! ... از سر کنجکاوی بيشتر ... تجربه ای تازه ... ولی بد رقم پاگيرمان شد ! ... درست گفتم ؟؟ ...
سراغ که نمی گيری از من ... پس خبر نداری ... زحمتت زياد شده ... بايد از نو بشناسی ... نقطه سرخط ... گريه هم نمی کنم ... نمی شود ... اشکهايم را فروختم و کاغذ خريدم ... با قلم ... تا خط خطی کنم ... گران هم فروختم ... نه ! ... گران خريدند ... خلاصه کارت در آمده بانو ... هر چند توفيری نمی کند ... باور نداری هنوز هم عاشقت باشم ... ( مگر قبلاً باور داشتی ؟؟ ) ... .
مونده جای پای من هنوز رو سنگفرش خيابون جنون
حتی او درخت پيـر تو خيابون می خونه نـرو ، بمون
حکايت دوم :
نمی دانم چرا شروع شد ... يا چگونه ... اما شروع شد ... اواسط تموز ... شايد هم اوائل ...
راستی بانو ، نگو فقط سياه می نويسی ... خاکستری و سفيد هم بلدم ... باورت نیست؟؟ ... روزهای اول که يادت نرفته ...
ما شديم ليلی و مجنون
خونه ساختيم زير بارون
ديو غصه ها رو کشتيم
با صدای خنده هامون
دست تو دست هم نشستيم
با تـرانه حجـله بـستيم
واسـه پـرواز دلامـون
قفس و زديم شکستيم
شديم آسمون و مهتاب
دو تـرانه خون بي تاب
توی کنج سينه هامون
دو سراچه واژه ی ناب
حکايت آخر :
تو که نيستی ... به خواب هم نمی آيی ... پيش تر ها مهربان تر بودی ... حکايت ديگری نيست ... .
اين روزا دفتر شعرم ، داره واژه کـم مياره
توی صندوقچه ی کهنه ، پرِ شعر نيمه کاره
ديگه عادتم شده قدم زدن رو نقش قالی
گفتن و نوشتن اما ، همه از عاطفه خالی
ايمان پورحسينی
ايمان پورحسينی
آه چه کابوس دهشتناکی .
نکند من بيدار باشم . ! من بيدارم ؟
خدايا اين جا کجاست ؟
قلبم درد گرفته . آه .....
من اين جا نبودم .
چرا باران نمی بارد ؟
دفترم کو ؟
گلهايم کجاست ؟
يادم آمد ..
من با او بودم .
حالا کجاست ؟
اين جای پای اوست ؟؟
جای پای اوست ؟؟؟
خدايا من کجايم ؟
مهتابم کجاست ؟؟
راستی قلبم کو ؟؟
قلبم کو ؟
..
چيزی شکست .
..
مهتابم نيست !!!
قلبم نيست !!!
اين کابوس است .
چرا مادر مرا بيدار نمی کند ؟
نکند من بيدارم ؟!
ايمان پورحسينی
تحمل نبودنت سخته ، ولی چاره چيه
قسمت من تنهائيه ، بود ونبودت يکيه
...
بي تو، نوشتن براي تو سخت است .
اميدی نيست ،
و حتی يادگاری از تو .
مهم نيست ،
دوباره برای تو می نويسم ،
و جواب هم نميخواهم .
برای تو می نويسم ..... تو که نميخوانی ؟
ميدانم ، نوشته هايم ارزش خواندن ندارد...
ميدانم ، ولی باز هم می نويسم ،
تنها کاريست که بلدم ،
هنوز غربت روزگار نوشتن را از يادم نبرده ، گرچه ترانه هايم ديگر رنگی ندارد ... .
عزيز من ، برای تو مي نويسم ، ولی اين بار ، تمامش می کنم .
باور کن .
قول ميدهم بار آخر باشد .
اين بار ديگر ميروم و تا لمس روشنی نخواهم ايستاد ، ديگر نگاه هيچ رهگذری را جواب نخواهم داد ،
و جز به گدايان شهر ، سلام نخواهم گفت .
مهم نيست ...
خط خوردگی ها ... .
باور کن ،
ديگر در قافيه هم به سراغت نمی آيم .
می دانم در چشم تو تنديس گناهم ،
و مُهر فريب .
عادت کرده ام ،
به تمام دوگانگی هايت ،
و تمام بی رحمی هايت .
می روم چون مي دانم سادگيم را نمی پسندی ،
...
هيچ می دانی چرا ترانه هايم سياه شد ،
و چرا شعرم ديگر به دل هيچ کس ننشست ؟
نمی دانی ...
دل بستنم آسان نبود ، که دل کندنم آسان باشد ...
دلم برايت تنگ شده .
اما نگران نباش ،
به سراغت نمی آيم .
می دانم که سلامم بی جواب می ماند ،
مهم نيست ،
غمگين چرا ؟
می روم و ديگر اسم تو را نيز فراموش ميکنم ،
لازم نيست رو بگردانی ،
قول ميدهم اگر روزی تو را ديدم ، نشناسمت .
....
ميدونم رفتی و تا ابد ديگه
بـه سـراغ مـنِ تـنـها نميـای
ميدونم اسم من از ياد تو رفت
تو ديگه دردِ دلامو نـميخـوای
ایمان پورحسینی
تو كه رفتي
تو كه رفتي رو لبام ديگه كسي خنده نديد
انگاري يكي اومد گلاي تو باغچه رو چيد
تو كه رفتي آسمون روز و شبش باروني شد
اون كه عاشق تو بود تو غصه هاش زندوني شد
تو كه رفتي عاشقي تو قصه ها گم شد و مُرد
دلم از گلايه پُر شد ، من و تا ترانه بُرد
...
تنهائي گوشه ي خونه
ميشينم تا بنويسم
علت بغض صِدام و
راز گونه هاي خيسم
ديگه اين صداي تب دار
واسه خوندن پا نميده
حجم درد من زياده
يه صدا ، اينو نميگه
تو كه رفتي منم و
يه كوله بارِ بي كسي
تو كه از دلم گذشتي ؛
منم و دلواپسي
...
تو كه رفتي رو لبام ديگه كسي خنده نديد
انگاري يكي اومد گلاي تو باغچه رو چيد
ايمان پورحسيني
يه صدا ، يه رهگذر
پرسه هاي بي ثمر
يه قلم ، دفتر شعر
چشماي مونده به در
دستاي رو به خدا
زمزمه ، ورد و دعا
ناله هاي هر شب و
گريه هاي بي صدا
قصه ي روز و شب و
من واين ثانيه هاست
نقل دوره كردنِ
هر شب خاطره هاست
خاطرات تلخ و دور
يه ترانه سوت و كور
تلخي عشق و شكست
فصل آخر غرور
ایمان پورحسینی
توي دنياي من آدماي عاشق ،
همه رنگ آسمونن
توي سرماي زمستون ،
يا زير نم نم بارون ،
واسشون فرقي نداره
شعر آشنا مي خونن .
حس تنهائي و غربت ،
يا نبرد عشق و نفرت ،
برتري علمه يا ثروت ؟،
همه منفور و پليدن ، عاشقا درد و نديدن .
توي دنياي من آدما يه دل ، به قد دريا
مهربو ن ،
ساده و صادق ،
آشناي قاصدک ها .
ولي دنياي تو آسمون نداره ،
توي دنياي تو آدمك زياده
سينه خالي ،
سرِ مغرور ،
مدعي ، وصلة ناجور.
توي دنياي تو عاشقي گناهه
دلا سرد و بي تفاوت ،
عشق ،
لكه اي سياهه .
آدما انگار مترسك ،
تن واهي ،
قلب كاهي ،
بي خيال ، مثل عروسك
بين دنياي تو با من ،
يه تضاد ،
يه دشمني ،
جنگ
من و تو غريبه با هم ،
عاشقيم ،
يه عشق بي رنگ .
ایمان پورحسینی