تبليغاتX
ترانه های خط خطی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوست عزیز وبلاگ شما هک شده لطفا تا 24 ساعت آینده با من تماس بگیرید.

                           
                                                                                                                                با تشکر
                                                                                  
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 7:38  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

 ..............

خاطراتت با پاهای خيسشون ميان و رد ميشن از رو صورتم
هـنـوزم اسم تـو راز شعـرمـه ، آره بـانـو ، بـه خـدا ديـوونتم
دل مهتابی تو ابـره و مـن مثـه بـارون تو دلت جـون ميگيـرم
منـو بـا خـاطره هـا تنها نـذار ، کـه زمستونه و دارم ميميـرم
نرو بانو که هنوزم واسه تو پر شعرم ، شاعرم ، گوشه نشين
من وکاغذای خيس و يه قلم ، من و بارونی ترين عشق زمين

توئی که دلت ديگه مهتابی نيست،خيلی وقته مهربون نيستی باهام
زيـر دسـت و پـای ايــن خـاطـره هـا هـنـوزم پی تـو ميـگـرده چـشـام

کاری کن دوباره راهی بشم و پامو جای پای خـورشيد بذارم
بـرم و مـيـون ابــرای سپيـد واسـه تــو گـلای مـريـم بـکارم
دوباره رو تـن خـيس آسمـون جای مـاه عکـستو نقاشی کنم
تن کوچه های شهرمون و باز با ستاره های شب کاشی کنم
تـو کـه میدونی پـی بـهـونه مو تــا یـه نیـم نــگـاه تو منتظرم
کـاری کن دوبـاره راهی بـشم و تــا ملاقـات خـود خـدا برم

بيا بـانـوی همه تـرانـه هـام ، بيـا ايـن شعـرو به آخـر بـرسـون
بیا تـا دوبـاره شـاعـری کنیـم بـا همین تـرانـه هـای نیمه جون

سید ایمان پورحسینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:3  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

و من بيشتر از 21 بوسه به تو بدهكارم...........

...
هميشه ، تا ابد ، هر روز ، همون روزا كه بي تابي
من اون مـرد شبـاي سرد ، تـو هم بانـوي مهتابي

سيد ايمان پورحسيني


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 11:50  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

حـکـايت سـال نـو
دوباره پای هفت سين
آينه و شمع و ماهی
يه جانماز پُر چين

ســـال نــو مـبـــارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:35  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

  ديگه باورت ندارم

 

وقتی ميگی از صداقت ، لحن حرفات چه عجيبه
گريه های بی بـهونه ت ، به گمونـم يه فريـبه
بازم اون حس غريبه که نشسته توی چشمات
منـو می بره به ترديد ، نکنه دروغه حرفات
...
ديگه باورت ندارم
تو واسم يه برگ زردی
مثه نقاشی رو ديوار
حسرتی ، يه آهِ سردی

ديگه باورت ندارم
عاشقِ بدون احساس
آخر خط نگاهت
يه فریب کهنه پيداس

ديگه باورت ندارم
نگو عاشقی دوباره
ميدونم بود و نبودم
واسه تو فرقی نداره

ديگه باورت ندارم
بسه اين قافيه بازی
از رو سادگی ميگفتم
تو واسم ترانه سازی

نه ديگه  بسه ترانه
ساده ميگم ، برو جونم
باورت برام محاله
به سلامت مهربونم

ايمان پورحسينی

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 21:42  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

حكايت اول :

گل سرخ که می بينم دلم آشوب ...
 تنهائی ... باران ... ايرج يا فريدون ... موسيقی ... يکجا که شود يعنی مهتاب ... من هم که شبم ... پازلمان کامل شد! ... ( خوش باورم ، نه ؟ ) ... آه . تنها در رويا دارمت ... همين و بس ... .

شب که ميشه قرارمون
تو کوچه های خاطره س
امـا دلـم گُـر ميگـيره
وقتی فقط يه ثانيـه س

جواب را ؟ ... ميدانم ! ... ولی منتظرم بشنوم ، هنوز ... (( نه )) شنيدن هم لذتی دارد! ... آخرِ قصه ، اولش بود ... من مقدمه ها را نمی خواندم ... لجباز نبودم از بچگی ... و داستان پرداز هم ... راستی بانو ، مهربان بودم ، نه ؟ ...
 قصه ها با نگاه و لبخند آغاز ميشود ... مال ما ولی نه ! ... از سر کنجکاوی بيشتر ... تجربه ای تازه ... ولی بد رقم پاگيرمان شد ! ... درست گفتم ؟؟ ...
سراغ که نمی گيری از من ... پس خبر نداری ... زحمتت زياد شده ... بايد از نو بشناسی ... نقطه سرخط ... گريه هم نمی کنم ... نمی شود ... اشکهايم را فروختم و کاغذ خريدم ... با قلم ... تا خط خطی کنم ... گران هم فروختم ... نه ! ... گران خريدند ... خلاصه کارت در آمده بانو ... هر چند توفيری نمی کند ... باور نداری هنوز هم عاشقت باشم ... ( مگر قبلاً باور داشتی ؟؟ ) ... .

مونده جای پای من هنوز رو سنگفرش خيابون جنون
حتی او درخت پيـر تو خيابون می خونه نـرو ، بمون

حکايت دوم :

نمی دانم چرا شروع شد ... يا چگونه ... اما شروع شد ... اواسط تموز ... شايد هم اوائل ...
راستی بانو ، نگو فقط سياه می نويسی ... خاکستری و سفيد هم بلدم ... باورت نیست؟؟ ... روزهای اول که يادت نرفته ...

ما شديم ليلی و مجنون
خونه ساختيم زير بارون
ديو غصه ها رو کشتيم
با صدای خنده هامون
دست تو دست هم نشستيم
با تـرانه حجـله بـستيم
واسـه پـرواز دلامـون
قفس و زديم شکستيم
شديم آسمون و مهتاب
دو تـرانه خون بي تاب
توی کنج سينه هامون
دو سراچه واژه ی ناب

حکايت آخر :

تو که نيستی ... به خواب هم نمی آيی ... پيش تر ها مهربان تر بودی ... حکايت ديگری نيست ... .

اين روزا دفتر شعرم ، داره واژه کـم مياره
توی صندوقچه ی کهنه ، پرِ شعر نيمه کاره
ديگه عادتم شده قدم زدن رو نقش قالی
گفتن و نوشتن اما ، همه از عاطفه خالی

ايمان پورحسينی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 21:45  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

نکنه يه روز نباشی .......
           
             تو که نيستی اين ترانه مرثيه س
                          آسمون چشم من رنگ غمه
             بزم واژه ها به آخر ميرسه
                          ارزش ترانه ها چقدر کمه

ايمان پورحسينی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 7:2  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

كبوتر هاي وارونه .
      نه ،
خفاش های سفيد .
     هميشه آسمان ابريست ؟
                                 بی باران !
شاخه خشک درخت می سوزد .
ناله کيست طنين افکن ؟
    ناله اش دلتنگيست .
گونه هايم خيس !.
اين جای پای کيست بر زمين ؟
                            از من دور می شود .
            من تنهايم ؟
                    صدای ناله آشناست .
            من نيستم ؟

آه چه کابوس دهشتناکی .
               نکند من بيدار باشم . !      من بيدارم ؟
                        
 خدايا اين جا کجاست ؟
                           قلبم درد گرفته . آه .....
            من اين جا نبودم .
  چرا باران نمی بارد ؟
  دفترم کو ؟
  گلهايم کجاست ؟

يادم آمد ..
    من با او بودم .
        حالا کجاست ؟
            اين جای پای اوست ؟؟
                            جای پای اوست ؟؟؟
خدايا من کجايم ؟
    مهتابم کجاست ؟؟
       راستی قلبم کو ؟؟
           قلبم کو ؟
                ..
         چيزی شکست .
                ..
مهتابم نيست !!!
     قلبم نيست !!!
                  اين کابوس است .
                         چرا مادر مرا بيدار نمی کند ؟
                 نکند من بيدارم ؟!

 ايمان پورحسينی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 5:50  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

تحمل نبودنت سخته ، ولی چاره چيه
قسمت من تنهائيه ، بود ونبودت يکيه
   ...
بي تو، نوشتن براي تو سخت است .
اميدی نيست ،
     و حتی يادگاری از تو .
مهم نيست ،
دوباره برای تو می نويسم ،
   و جواب هم نميخواهم .
برای تو می نويسم ..... تو که نميخوانی ؟
ميدانم ، نوشته هايم ارزش خواندن ندارد...
       ميدانم ،  ولی باز هم می نويسم ،
تنها کاريست که بلدم ،
هنوز غربت روزگار نوشتن را از يادم نبرده ، گرچه ترانه هايم ديگر رنگی ندارد ... .
عزيز من ، برای تو مي نويسم ، ولی اين بار ، تمامش می کنم .
باور کن .
قول ميدهم بار آخر باشد .
اين بار ديگر ميروم و تا لمس روشنی نخواهم ايستاد ، ديگر نگاه هيچ رهگذری را جواب نخواهم داد ،
و جز به گدايان شهر ، سلام نخواهم گفت .
مهم نيست ...
          خط خوردگی ها ... .
باور کن ،
ديگر در قافيه هم به سراغت نمی آيم .
می دانم در چشم تو تنديس گناهم ،
                و مُهر فريب .
عادت کرده ام ،
به تمام دوگانگی هايت ،
          و تمام بی رحمی هايت .
می روم چون مي دانم سادگيم را نمی پسندی ،
...
هيچ می دانی چرا ترانه هايم سياه شد ،
و چرا شعرم ديگر به دل هيچ کس ننشست ؟
نمی دانی  ...

                   دل بستنم آسان نبود ، که دل کندنم آسان باشد ...

دلم برايت تنگ شده .
اما نگران نباش ،
به سراغت نمی آيم .
می دانم که سلامم بی جواب می ماند ،
مهم نيست ،
غمگين چرا ؟
می روم و ديگر اسم تو را نيز فراموش ميکنم ،
لازم نيست رو بگردانی ،
قول ميدهم اگر روزی تو را ديدم ، نشناسمت .
....
ميدونم رفتی و تا ابد ديگه
بـه سـراغ مـنِ تـنـها نميـای
ميدونم اسم من از ياد تو رفت
تو ديگه دردِ دلامو نـميخـوای

 

ایمان پورحسینی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 6:26  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

تو كه رفتي

تو كه رفتي رو لبام  ديگه كسي خنده نديد
انگاري يكي اومد گلاي تو باغچه رو چيد
تو كه رفتي آسمون روز و شبش باروني شد
اون كه عاشق تو بود تو غصه هاش زندوني شد
تو كه رفتي عاشقي تو قصه ها گم شد و مُرد
دلم از گلايه پُر شد ، من و تا ترانه بُرد
...
تنهائي گوشه ي خونه
ميشينم تا بنويسم
علت بغض صِدام و
راز گونه هاي خيسم
ديگه اين صداي تب دار
واسه خوندن پا نميده
حجم درد من زياده
يه صدا ، اينو نميگه
تو كه رفتي منم و
يه كوله بارِ بي كسي
تو كه از دلم گذشتي ؛
منم و دلواپسي
...
تو كه رفتي رو لبام  ديگه كسي خنده نديد
انگاري يكي اومد گلاي تو باغچه رو چيد

ايمان پورحسيني                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 8:21  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

خاطره

يه صدا ، يه رهگذر
پرسه هاي بي ثمر
يه قلم ، دفتر شعر
چشماي مونده به در
دستاي رو به خدا
زمزمه ، ورد و دعا
ناله هاي هر شب و
گريه هاي بي صدا

قصه ي روز و شب و
من واين ثانيه هاست
نقل دوره كردنِ
هر شب خاطره هاست
خاطرات تلخ و دور
يه ترانه سوت و كور
تلخي عشق و شكست
فصل آخر غرور

ایمان پورحسینی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 4:56  توسط سید افشین شجاعی نسب  | 

دنياي من و تو

توي دنياي من آدماي عاشق ،
همه رنگ آسمونن
توي سرماي زمستون ،
يا زير نم نم بارون ،
واسشون فرقي نداره
شعر آشنا مي خونن .
حس تنهائي و غربت ،
يا نبرد عشق و نفرت ،
برتري علمه يا ثروت ؟،
همه منفور و پليدن ، عاشقا درد و نديدن .
توي دنياي من آدما يه دل ، به قد دريا
مهربو ن ،
ساده و صادق ،
آشناي قاصدک ها .

ولي دنياي تو آسمون نداره ،
توي دنياي تو آدمك زياده
سينه خالي ،
سرِ مغرور ،
مدعي ، وصلة ناجور.
توي دنياي تو عاشقي گناهه
دلا سرد و بي تفاوت ،
عشق ،
لكه اي سياهه .
آدما انگار مترسك ،
تن واهي ،
قلب كاهي ،
بي خيال ، مثل عروسك

بين دنياي تو با  من ،
يه تضاد ،
يه دشمني ،
جنگ
من و تو غريبه با هم ،
عاشقيم ،
يه عشق بي رنگ .

ایمان پورحسینی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 4:54  توسط سید افشین شجاعی نسب  |