اعتراف
شعرت ُ دوباره بِنْویس
نذا جاری بشن اشکات
خـط بـزن سیـاهـیا رو
داره تاریک میشه دنیات
شبـای سیـاه و دک کن
خـورشید و بیـار بتـابه
دس بکـش رو تـن ابـرا
اونـجا که فرشته خـوابه
از دل سـتـاره بِنْویس
نَـه شبـای مه گـرفـته
نگو شاعـری که گـفتی
تو رو جـا گذاشته رفته
تو نمیدونی ، میدونـم
امـا اون واست میمیره
نگو رفـتـه تـا هـمیشه
یا دلـش یه جـایی گیره
هـنـوزم واژه بـه واژه
هـمه ی تـرانه هـاشی
جـای اسمت مینویـسه
نـکـنـه یه روز نبـاشی
شعـرت ُ دوباره بِنْویس
ولی جنس شعر سهراب
از گلای خـیسِ مـریم
یا شبای خوب مـهتاب
وقت آغاز دوباره س
بـایـد از نـو بنویسـی
خودت اینو گفته بودی
تـوی عاشقی حریـصی
هـنوزم واسـت عـزیزه
اینو راحـت میشه فهمید
نـذا اشـکـاتـو ببیـنـه
نـذا جـون بـگیره تردید
راز بـغـض غـزلات ُ
خودش م بـاید بدونه
بگو قـلب آسـمونیت
هـنوزم عـاشـق اونه
حـالا وقت اعـتـرافـه
قـلـم و دفتر ُ جَم کـن
این دیگه نوشتنی نیس
داد بـزن كه باورم كن
ايمان پورحسيني